تبليغاتX
آسوده باش

آسوده باش

دست نوشته هاي گاه و بي گاه

زندگی . . .

کلکچال

پنج شنبه بيست و هفت بهمن

 پارک جمشیدیه، صبح


بسوی نور

 تا پناهگاه در هوايي مه آلود

همراهی مهربان



جای خالی


بعدازظهر

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 23:10  توسط محمد  | 

نمی دونم!

نمی دونم چرا بعضیا نمی تونن شادی  آدما رو ببینن!

نمی دونم چرا بعضیا اینقدر حسودن!

نمی دونم چرا بعضیا حد خودشونو نمی دونن!

نمی دونم چرا بعضیا با دخالت هاشون؛ زندگی دیگران رو بهم می ریزن!  

این موضوع وقتی در مورد آدمی باشه که می شناسیش و جز خوبی کار دیگه ایی در حقش نکردی؛ دردناک تره!

این روزا خیلی خیلی ناراحتم

از این ناراحتم که یه آدم چقدر می تونه بد باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 18:0  توسط محمد  | 

ديوار . . .!

       دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش این دیوارها پنجره داشت و كاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم . شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.
با این دیوارها چه میشود کرد؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کَند و کــَند. شابد دریچه ای، شاید شکافی، شاید روزنی!

     همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم، حتی به قدر یک سر سوزن برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم ، برای... بگذریم.
    گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی می کند.
     دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . مثل بچه ِ بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. به امید آنکه شاید درِ آن خانه باز شود. گاهی دلم پرت می شود آن طرف دیوار. آن طرف، حیاط خانه ی خداست.
و آن وقت هی در میزنم، در می زنم، در میزنم و می گویم: « دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید...»
     کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند؛ اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار، همین! و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که...
     من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند، تا در آن را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 9:33  توسط محمد  | 

فرا تر از بودن!

همه مي خوان برن بهشت!

    ولي كسي نمي خواد بميره! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 12:3  توسط محمد  | 

منتظر چی هستی؟!

میگم؛ دل آدم غذا می خواد!

نه از اون خوردنی ها، از اونهایی که آدمو شاد می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 20:14  توسط محمد  | 

تجربه هاي تازه!

همه همراه هميم!

       گاهي يك قدم، گاهي چند قدم!

                بعضيا چند دقيقه، بعضيا چند سال!

تا حالا تعداد همراه هاتونو شمارش كردين؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت 9:39  توسط محمد  | 

هنوز هستم!!

http://www.hameyemaaa.blogfa.com  بفرماييد، خجالت نكشيد، منزل خودتونه
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مهر1390ساعت 10:32  توسط محمد  | 

روزی متفاوت

       طبق معمول هميشگي پنج شبه هفته گذشته با تعدادي از دوستان قرار كوهپيمايي گذاشته بوديم، اينبار مسيرمون دره زيباي دارآباد تا روي يال (انتهاي دره گرد گور) بود!

      مسيري كه تقريبا از اواسط راه ( چشمه خليل) به بعد نه راه پاكوپ داره نه تابلوي راهنمايي. مسيري كه در نقشه ها بعنوان مسير دشوار و فني از اون نامبرده شده و به همين دليل كمتر مورد استقبال كوهنوردان واقع مي شه.

      حدود ساعت هفت صبح با يازده نفر از اعضاي گروه از ميدان دارآباد حركت كرديم،  كه پس از بيست دقيقه بدليل نامناسب بودن كفش يكي از دوستان، دو نفر از همراهان از ما جدا شدن و ما با چشمي اشكبار به مسيرمون ادامه داديم . . .  همه چي تا ساعت 30/14 داشت خوب پيش ميرفت  و تا روي يال و خط الراس دره 150 متري بيشتر نمانده بود كه بدليل ريزش سنگ و اصابت اون به يكي از دوستان، ايشون از ارتفاع حدود چهار – پنج متري سقوط مي كنن و از ناحيه سر و گردن و كمر دچار آسيب ميشن!

      من نمي خوام وارد جزئيات بشم و توصيف كنم كه اون لحظه و چهار ساعت بعد بما  و دوست مصدوممون چه گذشت و تك تك اعضاي گروه چه فداكاريها كه نكردن، فقط همين اندازه بگم كه اگه لطف خدا و تلاش و همكاري همه اعضاي گروه و همچنين دوستان خوبمون در تهران نبود موفق نمي شديم كه دوست مجروح و نيمه جانمونو رو از ارتفاع 3150 متري به ارتفاع 3300متري منتقل كنيم و از اونجا با هلكوپتر هلال احمر ايشون رو به بيمارستان امام برسونيم .

      اين حادثه درس هاي بسياري براي همه ما داشت كه لازم ميدونم به بعضي از اونها اشاره كنم:

1-      هر مسيري در كوه ، طبيعت خاص خودشو داره كه بايستي قبلا توسط راهنما  يا مسئول گروه بدرستي شناسايي شده باشه  و از بردن گروه به مسير هايي كه اطلاعات كاملي از اون نداره اجتناب بورزه.

2-      تك روي و جدا شدن از گروه و عدم رعايت انضباط تيمي يكي ديگر از مسائلي هست كه مي تواند موجب بروز سانحه شود كه به نظر من علت اصلي بروز اين اتفاق همين موضوع بود!

3-       فقدان تجربه و مهارت كافي و همچنين نداشتن كفش و تجهيزات فني مناسب يكي ديگر از عواملي است كه مي تواند در بروز سانحه موثر باشد.

      . . . .    

       اين حادثه ظاهرا به خير گذشت ، اميدوارم از اين اتفاق تجربه لازم رو بدست آورده باشيم و با رعايت اونها هرگز شاهد اينگونه حوادث نباشيم و آقاي زمانپور سلامتي كاملشون رو بدست بيارن و باز بتونيم در كنار شون روزهاي شادي رو سپري كنيم.

   در پايان از تمامي اعضاي گروه بدليل بروز اين اتفاق و مشكلاتي كه براشون پيش اومد عذر خواهي مي كنم و تقاضاي عفو و بخشش دارم، همچنين از همكاران خوب اداره هلال احمر شميرانات بخصوص جناب آقاي درگاهي معاون اداره و سازمان امداد و نجات كه همكاري خوبي با ما داشتن تشكر و قدرداني مي نمايم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 12:49  توسط محمد  | 

دل من

در دل من چیزیست

مثل یک بیشه ی نور . .

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد

بروم تا سر کوه

بدوم تا ته دشت

دورها اوییست که مرا می خواند . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 10:19  توسط محمد  | 

سلامي دوباره . . .

گاهي لازمه بري، گاهي هم بياي! . . . . . . . . . . توي اين مدت گاهي ميومدم و نوشته هاي شما رو مي خوند!  راستي نوروز مبارك ، اميدوارم امسال ب  روياهاتون برسيد و شاد و سلامت باشيد.

پشت اين پنجره جز هيچ بزرگ ، هيچ نيست!

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1390ساعت 10:1  توسط محمد  | 

به پايان رسيد اين دفتر . . .

دوستان خوبم، امروز ميخوام از همتون خداحافظي كنم و در اينجا رو ببندم، هر چند خيلي رونق نداشت  ولي براي مدتي اين جا مكاني بود تا تنهاييم رو با نوشتن و خوندن پر كنم. اينكار بدليل اينه كه كارهاي فراوان ديگري برام پيش اومده و از همه مهمتر ميخوام زندگي جديدي رو شروع كنم، كه در اين راه نيازمند دعاي خير شما هستم. براي همتون از خداي مهربون آرزوي موفقيت و بهروزي دارم و حلاليت مي طلبم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 9:33  توسط محمد 

آسوده باش!

    اي كوه بلند، اي سراپا همه پند، ز تو اين تجربه آموختم كه نلرزد تنم از غرش ارابه سنگين زمان و هراس ندهم راه به دل از طوفان، كاه بودن ننگ است، كوه مي بايد بود!

   دارم فراموش مي كنم، و به آينده فكر مي كنم!

  فردا هم با تعدادي از دوستان دارم مي رم براي صعود به قله دماوند، اميدوارم موفق بشيم  

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 16:23  توسط محمد  | 

یک شب بیاد ماندنی

حدود سه هفته پیش با تعدادی از دوستان قرار گذاشتیم بریم قله دماوند، و براي كسب آمادگي بيشتر دو هفته پيش رفتيم قله توچال و پنجشبه و جمعه هفته ايي كه گذشت  خط راس كولكچال - شاه نشين رو صعود كرديم. طبق برنامه قرار بود همه دوستان كيسه خواب همراه داشته باشند و شب در نزديكي ايستگاه هفت بخوابيم ، ولي وقتي به قله توچال رسيديم و غروب دل انگيز و بسيار زيباي خورشيد را برفراز قله مشاهده كرديم با توجه به وضعيت گروه ، و شرايط هوا  تصميم گرفتم به هتل ايستگاه هفت مراجعه تا ضمن استفاده از امكانات موجود در آن از قبيل سرويس بهداشتي ، سلف سرويس و رستوران ، بتوانيم از فضاي اطراف هتل براي شب ماني استفاده كنيم. به همين منظور را افتاديم و پس طي مسافتي حدود ۳۵ دقيقه به هتل رسيديم و پس از چند دقيقه ايي موفق شدم با مدير هتل صحبت كنم . سرانجام پس از گذشت يكساعت و با توجه به هماهنگي هاي بعمل آمده با حراست هتل و . . . دو تا اطاق ، يكي براي خانم ها و يكي براي آقايان با كليه امكانات  به ازاي هر نفر پنج هزار تومان در كمال تعجب دوستان تحويل گرفتم دلچسب بودن اين وضعيت (وجود حمام لوكس، محل امن و گرم و رختخواب مناسب بجاي كسيه خواب و . . . ) باعث شد، تغييري در زمانبندي برنامه بدم و تا ساعت هشت صبح فردا يه خواب راحت و خوبي رو تجربه كنيم و پس از صرف صبحانه و گرفتن چند عكس يادگاري ادامه برنامه رو تا ساعت هفت بعدازظهر داشته باشيم. اين هفته هم قرار بريم قله ۴۲۰۰ متري كلون بستك و هفته آينده هم با توكل به خداي مهربان صعود به قله دماوند.

- تجربه ها ي بسيار ارزشمندي در اين صعود دو روزه  بدست آوردم كه در آينده از آنها بهره خواهم گرفت.

- سرپرستي سه گروه متفاوت و ادغام آنها با يكديگر ، يكي ديگر از ويژگيهاي اين برنامه بود كه با كمك دوستان و لطف خداوند بخوبي انجام شد.

- وقتي پايان روز دوم اومدم پايين كوه ، بهم خبر دادن كه يه مشتري خوب براي خونه پيدا شده و فوري به بنگاه مراجعه كنم، و يك ساعت بعد ، مبايعه نامه خونو رو داشتم امضاء مي كردم

- براي موفقيت در اين برنامه و صعود كل گروه به قله دماوند ، نيازمند دعاي خير شما هستم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 14:37  توسط محمد  | 

تموم شدم!

از دست خودم ناراحتم، چون شتر سواري دولا دولا نمي شه! يا آدم يه كاري رو شروع نمي كنه يا وقتي كرد تا آخرش ادامه مي ده، البته بشرطي كه اون كار درست باشه، خب موضوع از اين قرار كه از نوشتن آخرين مطلبم بيش از يك ماهه مي گذرد و به دلايل شخصي ، اداري و . . . هيچ مطلبي ننوشتم در صورتي كه كلي خاطره و سفرنامه و حرف داشتم كه دوست داشتم ، بنويسم و  با  شما در ميان بگذارم، اميدوارم از اين بابت منو ببخشيد سعي مي كنم تكرار نشه.

قضيه تموم شدن من از پنج شنبه دو هفته پيش شروع شد ، به اين ترتيب كه طبق روال معمول و هميشگي وقتي غروب داشتم از كوه بر مي گشتم يكي از دوستان خوب و عزيزم از قم زنگ زد و پس از كلي صحبت قرار شد روز بعد ساعت ۶ صبح ميدان مطهري قم باشم و از اونجا با بقيه از جمله دوستان خوب گروه وتوس بريم قله ۳۱۵۰ متري برف انبار، كه همينطور هم شد، جاتون خالي صعود خيلي خوبي بود ، و تا برگشتم خونه شب شده بود و صبح روز بعد هم  يه  روز  شلوغ در اداره داشتم و روز بعد هم به اتفاق دو نفر از همكارهاي خوبم براي يه سفر كاري به استان ايلام رفتم  تا روز پنج شنبه كه نرسيده با برادرم و يكي ديگر از دوستان رفتيم به منطقه طالقان جهت صعود دو روزه به قله۴۲۰۰ متري شاه البرز كه هرچي از خوبي هاي اين سفر و جالب بودن و همينطور مشكل بودن اون براتون بگم كم گفتم به همين دليل تنها به اين نكته اشاره مي كنم كه در اين دو روز بيش از ۱۸ ساعت با كوله سنگين مسافتي حدود ۴۰كيلومتر راه رفتيم و به قول يكي از همنوردام ، به درجه قاطري مفتخر شديم روز بعد هم كه هماهنگي اون برنامه از چند روز قبل صورت گرفته بود با تعدادي ديگر از دوستان رفتم ارتفاعات روستاي برگ جهان واقع در منطقه لواسان، امروز هم كه سركار و مشغول خدمت! بقيه حرفها بماند براي روزهاي بعد   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 خرداد1389ساعت 14:8  توسط محمد  | 

برای خودم!

         . . . .  وقتی ارتباطی قطع می شود، زندگي به شما فرصت ديگري براي تجربه اي جديد مي دهد . . . . اين انتهاي دنياي شما نيست، آغاز مرحله اي جديد است. اين فرصت جديد زندگي تان مي تواند خيلي فوق العاده تر از رابطه اي باشد كه قبلا داشته ايد!
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 17:58  توسط محمد  |