تبليغاتX
آسوده باش
 
دست نوشته هاي گاه و بي گاه
 
در جهان همه چیز تغییر خواهد کرد ، غير از حماقت نوع بشر و تا دنيا باقي است از حماقت مردم استفاده خواهند كرد.
  نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 12:33  توسط محمد  | 
به پيش پر مي كشيم و به پس مي نگريم.

چه بهشتي بود! چه جهنمي بود!

مردم ميهن من آينده را مرور مي كنند.

مشتی گره کرده، برافراشته و محكم

يا دستي گشوده به خواهش، دراز و منتظر

انتخاب كن:

زيرا روزي به يكي زين دو مي رسيم.

  نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 8:5  توسط محمد  | 

گفتند

خير اين است و شر آن

سپس

شر را به آتش همانند كردند و

خير را به آب

و باز گفتند

اين، آنرا فرو مي نشاند

اما

ما برلب جويي

به نيايش اين و آن نشستيم

بي هيچ شري

و آتش

فروزان بود و جاودانه

و آب نيز در ساحت جوي

در گذر بود مستانه

و راز غريب نيايش

از غربت باز مي گشت

تا دستي از سر احساس

به سر و روي زيبايي ها بكشد

آري

گاه خانه تكاني

آغاز شده بود.

۲۶/۱۱/۸۴ رجبعلی فراز

  نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 11:49  توسط محمد  | 
   امروز صبح وقتي اومدم توي وبلاگم ديدم كه برام يه پيام جديد گذاشتن، با خوشحالي بازش كردم و بعد از خوندنش حسابي جا خوردم  چون طرف يه فحش كه لايق خودش و خانوادش بود، نوشته بود   واقعا متاسفم براي اين شخص و اميدوارم قلب و روح خودشو با ادامه اين كارها بيشتر سياه نكنه، چون با اينكار بخودش بيشتر آسيب مي رسونه تا به ديگران. . . .

     بهرحال اين موضوع باعث شد كه علي رغم ميل باطنيم، منم مثل بعضيا براي نظرات ارسالي تاييد بذارم .

دامني گر چاك شد در عالم رندي چه باك              جامه اي در نيكنامي نيز مي بايد دريد.

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:16  توسط محمد  | 
 امروز صبح  با خوندن مطلبي تحت عنوان يكبار براي هميشه ، حسابي بفكر فرو رفتم. موضوعي كه خيلي برام مهم بود، كارهاي ناتمام قبل از مرگم بود  چند ثانيه ايي تصور كردم كه مردم (چه جوريش و زمان و مكانش زياد مهم نيست) چيزي كه مهمه اينه كه وقتي رفتيم و بقول معروف ، دستمون كوتاه بود از اين دنيا،  وضعيت كارهاي نيمه تمام و باقيمانده چه مي شود و شايد از اين مهمتر ، نتايج و آثار كارهايي كه انجام داده ام باشد و همين طور كارهاي كه بايد انجام مي دادم ولي ندادم . . . .  وقتي مصداق اين كار هايي رو كه گفتم براي خودتون بنويسيد اهميت اين مطلب بيشتر روشن ميشه!  

البته خيلي نگراني از بابت رفتنم ندارم، ولي خوندن مطلبي كه اشاره كردم، باعث شد،دقت بيشتري داشته باشم . . .

  نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 17:27  توسط محمد  | 
دو روزه كه  اين خبر بانك مركزي در خصوص كاهش رشد اقتصادي كشور فكر مو به خودش مشغول كرده :

        اصل خبر: رشد توليد ناخالص داخلي ايران كه در سال ۸۶ به ۷/۶ درصد  رسيده بود در نيمه نخست سال گذشته تا كمتر از ۳/۳ درصد كاهش پيدا كرد. همچنين رشد اقتصادي بخش هاي نفت و كشاورزي در سال گذشته منفي شده است.

     نمي دانم چگونه بايد با اين موضوع و  ساير نابسامانيهاي ديگر بخصوص در حوزه مسائل اجتماعي ، فرهنگي ، اقتصادي و . . . . . كنار آمد و هيچ نگفت و همچنان شاهد خرابكاري  و شعارها و كارهاي عوام فريب  باشيم  .

  نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 14:15  توسط محمد  | 
    از همون روزهای اولی که مدرسه می ریم به ما اجازه می دن تا اگه چیزی رو غلط نوشتی، پاكش كني و درستشو بنويسي. با اين كار بطور غير مستقيم ياد گرفتيم كه مي توانيم اشتباه كنيم و بعد اون رو پاكش كنيم.

    متاسفانه اين موضوع بصورت ناخودآگاه در ذهن ما اثر گذاشته و با اين توجيه كه انسان جايزالخطاست در دوران زندگي كارهاي نادرست فراواني انجام مي ديم و  فكر مي كنيم كه امكان جبران و يا تصحيح اون كار رو داريم. غافل از اينكه اثرات اينگونه اشتباهات گاهي فرصت هاي بسياري رو از ما مي گيره و در واقع امكان پاك كردنش از زندگيمون ميسر نيست. و به ناچار بايد بقيه عمر رو با اثرات مخرب و نامطلوبي كه بر روان و جسممون گذاشته زندگيمون رو ادامه بديم. . . . .

  نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:44  توسط محمد  | 
اين روزا و شبا حس و حال نوشتن ندارم البته گاهي چند خطي مي نويسم ولي نمي دونم چرا به دلم نمي چسبه و رهاش مي كنم شايد بدليل ويژگيهاي اين ماه باشهشايدم بخاطر اين باشه كه داره اتفاقات تازه اي ميفته كه در حال حاضر امكان گفتنش برام مقدور نيست فكر كنم يه خورده صبر و حوصله  و  . . .  لازمه تا همه چي درست بشه .
  نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 15:6  توسط محمد  | 
     روز چهارشنبه با تعدادی از همکارم اومدیم درکه و بعد از دو ساعتی کوهپیمایی ، در حالی که یک ساعتی به افطار مونده بود، رفتیم کنار رودخونه و پاهامونو گذاشتیم توی آب زلال و تقریبا سرد رودخونه و پس از چند دقیقه ای که گذشت و همه تقریبا حس خوبی داشتن و از طبیعت کوه لذت می بردن، بهشون گفتم ، بچه ها چند دقیقه با هم صحبت نکنیم، چشماتونو ببندید و گوش بدید به صدای آب و چند تا نفس عمیق بکشید و بعد یه خورده فکر کنید ببینید از زندگیتون چقدر راضی هستید

      یه دفعه یکی اون وسط که از همه جونتر بود، برمیگرده میگه، من اگه این کارو بکنم، یه کاری دست خودم می دم، بذار همینطوری بگذره نفهمیم چه بلای سرمون اومده.

     با شنیدن این حرف ، لبخند تلخی می زنم و به فکر فرو می رم و سئوال های فراوان دیگری ذهنمو پر می کنه.

  نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 15:12  توسط محمد  | 
مطلبي در خصوص تغيير  و بهبود بخشي در ارتباط با خود و كار مي خوندم كه تهيه كننده مطلب به شعري از مرحوم مجتبي كاشاني اشاره كرده بود. به نظرم جالب بود و قابل توجه:

ذهن ما باغچه است،  گل در آن بايد کاشت      و نكاري گل من، علف هرز در آن مي روید                   زحمت كاشتن يك گل سرخ، كمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است.                                          گل بكاريم بيا، تا مجال علف هرز فراهم نشود                                                                               بي گل آرايي ذهن نازنين، نازنين هرگز آدم ، آدم نشود                                    و در جايي ديگر مي گويد:

                       ذهن در طول حیات، مي شود چتر نجات 

           خوش به حال تو اگر باز شود، و تورا آرام، آرام فرود آرد  

                                                      در پهنه دانايي، آگاهي، زيبايي و احساس جهان

    واي اگر باز نشد . . .

 راستي براي پرورش و رشد اين سلول  هاي خاكستري تا حالا چيكار كرديم آيا اين تلاش كافي بوده؟  واقعا بهتر از ايني كه بوديم نمي تونستيم باشيم ؟ من كه خيلي كوتاهي كردم ولي دارم تلاشم مي كنم تا تعداد بيشتري از اين سلولها رو بكار بگيرم اميدوارم شما موفق تر از من باشيد.

 

  نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 14:51  توسط محمد  | 
     سلام  سلام ، امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه و دلتون شاد . بله از مسافرت برگشتم، از مقدس ترین مکان دنیا، همیشه فکر می کردم وقتی به بلندی میرم، دارم به خدا نزدیک میشم، در این سفر فهمیدم که همیشه اینطور نیست، گاهی پایین رفتن، فرود آمدن برابر می شود به خدا نزدیک تر شدن.  بقول مرحوم دکتر شریعتی ، خدا را در آسمان ها ، در ماوراء مجوی، در همین خاک، در همین زمین پست، در عمق مادیت سنگ می توانی او را بیابی، ببینی،. . . باید درست دیدن بیاموزی . . . و شاید نیز رمزی از سرنوشت آدمی فرو رفتن در خاک و سر برآوردن در برابر خدا؟ در مجموع مسافرت خوبی بود، خیلی دوست دارم براتون تعریف کنم که چه جاهایی رفتم و چه کارهایی کردم و از خوبیها و لذت ها و تجربه های بسیار ارزشمند این سفر براتون بگم و اینکه چقدر جاتون  خالی بود و چقدر بیادتون بودم.
    نمی دانم از کجا شروع کنم، از تحقیرها و بی احترامی ها بگویم یا از غربت و مظلومیت انسانهای شریف، از سفیدی لباس ها بگم یا از سیاهی دلها و تفاوتها، نمی دانم از کدام حرم برایتان بگویم، حرم انسان برگزیده خدا یا حرم امن الهی، از پا کوبیدن اسماعیل بر زمین و دویدن های هاجر باید بگم یا از ماجرای ابراهیم در آزمونی سخت، مروه و صفا و زمزم را چطور شرح دهم و سرانجام نمی دانم چگونه راز و نیاز آدم ها در کنار خانه معبود و اشک های جاری بر گونه ها را توصیف کنم . . . . 

     ولی افسوس بخاطر موضوعی مهمتر می خوام از اینکار صرفنظر کنم ، چرا؟ برای اینکه هر سال تعداد بسیار زیادی از مردم ایران و تعداد اندکی از مسلمان های سایر کره زمین به این سفر میرن، میرن تا پاک و زلال بشن، ایمانشون قوی تر بشه، خلاصش کنم، میرن تا آدم بشن ، ولی می بینیم بعد از برگشتن، نه تنها آدم نشدن بلکه وضعیت شون از گذشته هم بدتر شده، چرا؟ واقعا چرا با اینکه فرد در این سفر از فرصت خوبی برخورداره تا با تاریخ آشنا بشه، مکانهای مقدسی رو ببینه و زیارت کنه که ممکنه خیلی ها آرزوی دیدن همچین جایی رو داشته باشن و همینطور فرصت خوبیست برای  تفکر و کسب تجربه های معنوی و شناخت بیشتر دین، بجای اینکه وضعیت بهتری از نظر معنوی و اخلاقی پیدا کنه  بعضی هاشون بدتر میشن و یا تغییر مثبتی در اونها حاصل نمی شه! چرا؟

     به نظر من این موضوع می تونه علت های زیادی داشته باشه، شاید سفر بدون شناخت و تفکر، بدون کسب آمادگی و شرایط لازم ، وجود اندیشه ها و باورهای اشتباه و بدون پشتوانه و  آدمها و محیط های نامناسب در زندگی فرد، اعمال سیاستها و برنامه ریزی نادرست توسط مجریان این سفر و . . .  از جمله علتهای این موضوع باشد. حرف در این باره بسیارست. خب بگذریم، در هر صورت امیدوارم این سفر نصیب همتون بشه و از لذت های آن بهره مند بشید و اینو بدونید اگه اشکال و نقصی هست در خود ماست.

پ.ن. ۱- در این سفر فهمیدم که خیلی چیزها رو نمی دونم و برای فهمیدنشون باید کتابهای زیادی بخونم، سئوالهای بسیاری بپرسم و در موردشون فکر کنم. ۲- ظاهرا آنفلونزای خوکی بهانه خوبی بود برای سیاستمداران تا دست به تسویه حساب های خودشون بزنن، به همین جهت دو تا دستکش سفید و  یه بسته ماسک تنفسی و اسپری ضد عفونی کننده دست و . . . . بدون استفاده برگردانده شد. ۳- زندگی در محیطی بدون استرس ، دروغ، چاپلوسی ، نیرنگ و فریب و . . . خیلی خیلی لذت بخشه و من در طول این سفر اینو تجربه کردم .


 

  نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 17:29  توسط محمد  | 
امروز می خوام یه خبر خوش بهتون بدم  ولي قبل از اعلامش، ازتون مي خوام  كه چنانچه به هر دليلي در طول اين مدت از دستم رنجيده خاطر شديد منو به بزرگي خودتون ببخشيد و از دعاي خيرتون منو فراموش نكنيد.

و اما خبر خوش ، بگم ، بگم  دو دو تا  .  .  .  آخ ببخشيد اشتباه شد.  خبر اينه كه از روز جمعه بمدت  دو هفته از دست من در امان خواهيد بود.دلم براي همتون تنگ ميشه ولي چاره ايي نيست ، بايد رفت ، خوبيهاي اين سفر رو به خطراتش ترجيح دادم. البته در طول سفر همواره بيادتان خواهم بود .

  نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 10:47  توسط محمد  | 

    . . . . ساعت 30/3 بامداد روز پنجشنبه بيدار ميشم و بعد از گرفتن يه دوش آبسرد ، طبق قرار قبلي  مي رم دنبال يكي از دوستانم و داداش عزيزم مجيد، و سپس  از طريق جاده هراز بسمت آمل حركت مي كنيم. از  گردنه امام زاده هاشم  تقريبا مه شديدي شروع ميشه كه رانندگي رو برايم قدری دشوار و همينطور هيجان انگيز مي كند. بعد از منطقه پلور ، تقريبا در كيلومتر 90 ، از سمت چپ جاده  بسمت رينه  و از آنجا به سمت كوهپايه هاي اطراف  در جاده ايي خاكي و پرشيب حركت مي كنيم. هواي خوب و پاكيزه و چشم اندازهاي زيباي منطقه به همراه مه ونماي كوهي تنها  ولي سربه فلك كشيده ، لذت فراواني را در ما ايجاد كرده بود كه ناگزير از توقف  براي استفاده بيشتر و گرفتن عكس هاي يادگاري مي شديم. سرانجام در ساعت 8 به محلي بنام  گوسفند سرا كه حدود 3000 متر از سطح دريا  ارتفاع داره مي رسيم و پس از پارك ماشين در جايي مناسب و خالي كردن وسايلمون ، املت خوشمزه ايي كه از چهار عدد گوجه زيبا ، يك قالب كره ، پنج عدد تخم مرغ و دو عدد ليموي تازه  و نمك به ميزان دلخواه تشكيل شده بود با نون سنگگ داغ و چاي تازه دم  میخوریم و سپس جهت انتقال تجهيزاتمون به ارتفاع  4100 متري با مسئول كنترل ترافيك و حمل و نقل اونجا وارد مذاكره میشیم و پس از بحث و گفتگوي  فراوان در زمينه هاي  سياسي ، اقتصادي، فرهنگي و . . . مقرر مي گردد مبلغ  36 هزار تومن  ناقابل بابت كرايه حيوان بي آزاري بنام قاطر پرداخت کنیم. لازم به ياد آوريه  كه اونهايي كه اين بحث هارو انجام ندادن ،  براي حمل همين مقدار بار (سه كيسه ) مجبور به پرداخت مبلغي بين  45 تا 50 هزارتومان مي شن.

     پس از انجام اينكار، خودمون نيز در ساعت 30/9  به همراه كوله هاي كوچكي كه تنها شامل دو بطري آب، تنقلات و ميوه بود ، به سمت مقصد مورد نظر كه موسم به " بارگاه سوم " بود حركت كرديم .  در سمت راست مسيري كه طي مي كرديم اغلب اشكال بسيار زيباي از حيوانات و پرندگان  به چشم ميامد كه توسط يك دستگاه دوربين عكاسي مورد ثبت قرار مي گرفت. سرانجام  در ساعت 30/13 به پناهگاه ميرسيم  كه در زير قله جا خوش كرده و در حال پذيرايي از انبوهي از كوهنوردان دختر و پسر است. بلافاصله ميريم دنبال وسايلمون و در جايي مناسب با چشم اندازي زيبا ، اقدام به نصب چادر و جابجايي وسايل، خوردن نهار، كمي استراحت و بازديد از منطقه و . . . مي كنيم.

    . . .. ساعت 30/3 بامداد روزجمعه  بيدارميشيم و پس ازجمع كردن وسايل و قرار دادن آنها در كوله اصلي و همچنين صرف صبحانه ( حاوي آب ميوه ، نان ، پنير ، گردو ، چاي ،  حلورده و . . . ) با كوله كوچكي موسم به كوله حمله كه شامل يك بطري آب ، يك عدد راني پرتقال ، سانديس انگور، مقداركمي خشكبار، آبنبات، خرما،  تي تاب و . . . بود ، با ياد خداي مهربان، در ساعت پنج حركت به سمت قله  رو در يك هواي نسبتا ابري و وزش كمي باد،  شروع مي كنيم، از اينجا به بعد هيجاني كه از چند روز پيش براي فتح قله داشتيم ، بيشتر و بيشتر ميشه تا اينكه در نزديكيهاي قله  بعد از آبشار يخي ، كم كم با افزايش سرعت باد ومه به تناسب اون سرماي بيشتر مواجه مي شيم و هرچه كه بالاتر مي رفتيم برشدت  اين وضع  اضافه مي شد ولي با الهام از خالق خود به مسير ادامه داديم و سرانجام در حالي كه از كنار گازهاي گوگردي كه از دل زمين بيرون  مي آمد رد مي شديم، در ساعت 11 پايمان به بام ايران در ارتفاع  5671 متري رسيد و پاداش اين تصميم و تلاش، لذت شكر ، لبخند رضايت ، اشك شوق و آغوش همنوردانم  و تعدادي عكس و خاطره ايي جاويدان بود.

جاي شما خالي

  نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 9:13  توسط محمد  | 
امشب با دیدن شوی ابطحی و عطریانفر ، حالم مجددا بهم خورد    نمی دونم چرا این روزها و شبها ، این حالت زیاد بهم دس میده  احتمالا همین روزها منم سبز بودن و کوه رفتن و . . . رو ترک می کنم و یه مقاله مفصل در باب اشتباه و زیان های اینکار  در اینجا خواهم نوشت.
  نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 22:31  توسط محمد  | 

      پروردگارا

 به من آرامش ده،

           تا به پذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم!؟

      دلبري ده، 

          تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم تغيير دهم!؟

      بينش ده،

   تا تفاوت اين دو را بدانم.

     مرا فهم ده،

            تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند.

جبران خليل جبران

            خداي مهربان خودت به داد يوسف گم كرده ها برس

    من به چشم های بی قرار تو قول می دهم، ريشه هاي ما به آب و شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد، ما دوباره سبز مي شويم!

  نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 13:11  توسط محمد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM